به گزارش خبرآنلاین، اقتصاد عربستان سعودی بر پایه نفت بنا شده است. نزدیک به نیمی از تولید ناخالص داخلی و بیش از ۸۰ درصد درآمدهای ارزی این کشور مستقیماً به فروش نفت وابسته است. طرح بلندپروازانه «چشمانداز ۲۰۳۰» محمد بن سلمان نیز با اتکا به سرمایههای حاصل از فروش نفت پیش میرود. در چنین شرایطی، هر عاملی که جریان نفت را با اختلال مواجه کند، مستقیماً به شریان حیاتی اقتصاد این کشور حمله کرده است.
بر اساس گزارشهای مؤسسات مالی بینالمللی، وقوع یک درگیری نظامی بزرگ بین ایران و آمریکا در خلیج فارس، حتی در خوشبینانهترین سناریو میتواند حداقل ۳۰ تا ۴۰ درصد از صادرات نفت عربستان را به مدت نامعلومی متوقف کند. مهمترین دلیل این امر، آسیبپذیری خطوط لوله، پایانههای صادراتی و میدانهای نفتی در برابر حملات موشکی و پهپادی است. حادثه حمله به تاسیسات «ابقیق» و «خریص» در شهریور ۱۳۹۸، که نزدیک به ۵۰ درصد از تولید نفت عربستان را به مدت کوتاهی متوقف کرد، تنها یک نمونه کوچک از این آسیبپذیری است. در صورت جنگ، این حملات میتواند متمرکز، گسترده و ادامهدار باشد.
از سوی دیگر، اگرچه افزایش قیمت نفت در کوتاهمدت ممکن است به نفع صادرکنندگان باشد، اما اختلال فیزیکی در صادرات، این سود فرضی را بیمعنا میکند. عربستان نمیتواند نفت خود را بفروشد. از نظر اقتصاد کلان، این وضعیت به معنای کسری بودجه فاجعهبار، توقف پروژههای کلان ملی و احتمالاً ناآرامی اجتماعی در داخل است. همچنین، این جنگ میتواند ائتلاف شکننده «اوپک پلاس» را که مبتنی بر هماهنگی بین ریاض و مسکو است، از هم بپاشد و کنترل عربستان بر بازار نفت را تضعیف کند. بنابراین، منفعت اصلی ریاض نه در افزایش مقطعی قیمت، بلکه در ثبات و پیشبینیپذیری بازار نفت است تا درآمدهای مطمئن برای سرمایهگذاری در طرحهای پسا-نفتی فراهم شود. جنگ بزرگترین دشمن این ثبات است.
این در شرایطی است که منافع امنیتی عربستان در جلوگیری از جنگ، حتی از منظر اقتصادی نیز حیاتیتر است. جغرافیای سیاسی عربستان، آن را در برابر تهدیدهای مستقیم و نیابتی بسیار آسیبپذیر کرده است. تهدید مستقیم در معنای تاسیسات حیاتی انرژی، زیرساختهای آب شیرینکن، مراکز اقتصادی و حتی شهرهای بزرگ سعودی در برد موشکی و پهپادی ایران قرار دارند. ارتش و نیروی هوایی عربستان، علیرغم خریدهای تسلیحاتی گسترده، توان بازدارندگی در برابر یک درگیری تمامعیار را ندارد. تجربه جنگ یمن نشان داد که حتی گروههای نیابتی نیز میتوانند ضربات مهلکی به عمق خاک عربستان وارد کنند. به همین دلیل، یک جنگ با ایران میتواند این حملات را به سطحی بیسابقه تشدید کند و ثبات داخلی پادشاهی را با چالش مواجه سازد.
تهدیدهای نیابتی نیز عربستان را در محاصره حلقهای از نیروهای وابسته یا نزدیک به ایران قرار داده است. «انصارالله یمن» در جنوب، گروههای مقاومت در عراق در شمال، و حزبالله لبنان در غرب، همگی میتوانند در صورت وقوع جنگ، به ابزارهای فشار علیه ریاض تبدیل شوند. افزایش حملات به کشتیها در دریای سرخ و خلیج عدن تنها یک نمونه کوچک از این ظرفیت است. عربستان نمیتواند بهطور همزمان در چندین جبهه بیرونی بجنگد و امنیت داخلی خود را حفظ کند.
و در نهایت، وابستگی به آمریکا به مثابه یک ریسک استراتژیک، سیاست امنیتی عربستان را به شدت به پشتیبانی نظامی و اطلاعاتی آمریکا وابسته کرده است. اما در سناریوی جنگ، این وابستگی تبدیل به یک نقطه ضعف میشود. اولاً، آمریکا تمام توان خود را معطوف درگیری با ایران خواهد کرد و ممکن است ظرفیت کافی برای محافظت از عربستان را نداشته باشد. ثانیاً، خاک عربستان به احتمال زیاد به پایگاه عملیاتی اصلی آمریکا تبدیل میشود و همین، آن را به هدف اصلی ضربههای ایران بدل میکند. ریاض عملاً تبدیل به خط مقدم جنگی میشود که آغازگر آن نبوده است. این دقیقاً سناریویی است که دیپلماتهای سعودی بهطور محرمانه از آن به عنوان «کابوس استراتژیک» یاد میکنند.
این در شرایطی است که عربستان در دهه گذشته سرمایه سیاسی و اقتصادی فراوانی برای بازتعریف نقش رهبری خود در جهان عرب و خلیج فارس هزینه کرده است. جنگ بزرگ، میتواند تمام این دستاوردها را بر باد دهد. برای نمونه، تخریب روابط با همسایگان است که جنگ میتواند شکافهای پنهان در شورای همکاری خلیج فارس را عمیقتر کند. کشورهایی مانند قطر، عمان و حتی کویت ترجیح میدهند خود را درگیر یک جنگ خانمانسوز نکنند. اتحاد امارات با عربستان نیز در فشار جنگ میتواند دچار ترکخوردگی شود، زیرا ابوظبی منافع اقتصادی گستردهای در ایران دارد و تمایلی به تخریب آن ندارد. نتیجه، انزوای دیپلماتیک عربستان در میان همسایگان عربی خود خواهد بود.
یا با تقویت بازیگران غیردولتی، جنگ می تواند به گروههای مقاومت در منطقه این فرصت و مشروعیت دهد که نقش خود را پررنگتر کنند. این به معنای تضعیف حکومتهای مرکزی عربی و بیثباتی ماندگار در منطقه است. عربستان که همواره حامی دولتهای قوی متمرکز بوده، در چنین محیطی نمیتواند اهداف بلندمدت خود را پیش ببرد. همچنین تضعیف پروژه نرمالیزاسیون، یکی از اهداف مهم محمد بن سلمان، عادیسازی روابط با اسرائیل و جلب سرمایهگذاری غرب برای مدرنیزه کردن کشور است. یک جنگ بزرگ تماموجهه، این پروژه را به کلی متوقف میکند. سرمایهگذاران فرار میکنند، روابط با اسرائیل تحت فشار افکار عمومی عربی قرار میگیرد و تصویر عربستان به عنوان «قطب ثبات» جای خود را به «مرکز بحران» میدهد.
اما فراتر از نفت، جنگ تأثیر مستقیم و فاجعهباری بر کلیت اقتصاد در حال گذار عربستان خواهد گذاشت. فرار سرمایه و سرمایهگذار، مهمترین ضربه، خروج سریع سرمایههای خارجی و داخلی از بازار سعودی خواهد بود. هیچ سرمایهگذاری در شرایط جنگ در منطقه باقی نمیماند. پروژههای عظیم مانند «نئوم»، «دریای سرخ» و «قدیما» که دهها میلیارد دلار برای آنها هزینه شده یا برنامهریزی شده است، بلافاصله متوقف یا لغو میشوند. این به معنای از دست دادن صدها هزار شغل و ناامیدی نسل جوانی است که قرار بود ثمرات چشمانداز ۲۰۳۰ را بچشد.
همچنین تورم و رکود موجب اختلال در زنجیره تأمین، افزایش هزینههای بیمه و حملونقل، و کاهش ارزش پول ملی، تورمی افسارگسیخته را به همراه خواهد آورد. افزایش هزینههای نظامی و امنیتی نیز بودجه دولت را تحت فشار بیسابقه قرار میدهد و احتمالاً منجر به کاهش یا حذف یارانهها و خدمات اجتماعی میشود. ترکیب تورم بالا، بیکاری گسترده و کاهش خدمات دولتی، ترکیب انفجاری برای ناآرامیهای داخلی است. در چنین شرایطی، عربستان ناگزیر است برای بقای اقتصادی خود، وابستگی بیشتری به چین و روسیه پیدا کند. اگرچه ریاض در سالهای اخیر سیاست «تنوعبخشی در روابط» را پیش برده، اما اجبار در این زمینه به معنای از دست دادن اهرمهای چانهزنی با غرب و افتادن در دامن وابستگی جدید است.
چرا روایت «دشمنی سنتی» کافی نیست؟
در مجموع، دلیل مخالفت عربستان با جنگ، یک محاسبه سرد ریسک-فایده بر اساس منافع ملی است. این رویکرد، نقص بزرگ روایتهای غربی و برخی تحلیلهای سطحی منطقهای را آشکار میسازد: نادیده گرفتن عمق وابستگی متقابل امنیتی و اقتصادی بازیگران منطقه. برخلاف تصویر یک خاورمیانه دو قطبیِ همیشه در حال جنگ، واقعیت منطقه پیچیدهتر است. ایران و عربستان، ضمن رقابت، منافع مشترک حیاتی در جلوگیری از فروپاشی کامل نظام منطقهای دارند.
توافق بازگشایی روابط بین تهران و ریاض در سال ۱۴۰۲، که با میانجیگری چین به دست آمد، نشانهای از همین درک استراتژیک بود. این توافق تلاشی برای ایجاد یک «خط قرمز ارتباطی» و کاهش احتمال درگیریهای نیابتی و تصادفی بود. عربستان میداند که تضعیف بیش از حد ایران میتواند منجر به فروپاشی کنترل بر اوضاع و برآمدن بیثباتیهای غیرقابل مدیریت شود. از سوی دیگر، ایران نیز با درک آسیبپذیریهای اقتصادی عربستان، از آن به عنوان یک اهرم غیرمستقیم برای مهار رفتارهای تهاجمی احتمالی آمریکا استفاده میکند.
در نهایت، سیاست فعلی عربستان را میتوان «امنیتی-اقتصادی» دانست: حفظ اتحاد سنتی با آمریکا،تلاش برای تنشزدایی با ایران، و تنوعبخشی به روابط با چین و روسیه. هدف نهایی این استراتژی، قرار نگرفتن در تیررس مستقیم آتش، حفظ جریان نفت و تضمین بقای رژیم در یک منطقه پرتلاطم است. در این معادله، یک جنگ تمامعیار بین ایران و آمریکا، به معنای شکست کامل تمام این تدابیر پیچیده است. بنابراین، هنگامی که مقامات سعودی بر لزوم «عقلانیت» و «خویشتنداری» تأکید میکنند، تنها یک موضع دیپلماتیک خنثی اتخاذ نکردهاند، بلکه از منافع حیاتی ملی خود دفاع میکنند. جنگی که ممکن است به ظاهر برای حذف رقیب طراحی شده باشد، در واقعیت میتواند پایههای قدرت اقتصادی و امنیتی خود عربستان سعودی را فرو بریزد.