زهراخنداندل/ تازهنیوز- نشستهام روی تراس فسقلیخانهمان که با گل و گلدان به آن جان بخشیدهام و در عصر گرم تیرماه مثل یک ایرانی اصیل یک لیوان چای تازه دم میخورم؛ آن هم چای لاهیجان! همه چیز لذت بخش است تا اینکه صدای هواپیمایی به گوشم میرسد کمی خشنتر از صدای هواپیماهای مسافربری. ناخودآگاه ته دلم خالی میشود و ترس برم میدارد. پرت میشوم به چند ماه پیش، به صدای دخترعمویم که زنگ زد و با گریه میگفت نزدیک ما را اینقدر زدند که مدام به در و دیوار میخوردیم. بچهام، بچهام دیگر آن بچه سابق نمیشود.
پرت میشوم به دی ماه و آنچه که بر تکتک مردم این کشور گذشت. هرکس به طریقی داغدار و به گل نشسته بود. تاریخها یکی یکی توی ذهنم پس میروند. در این چندسال آنقدر تروما و مشکلات روانشناختی بر سر تکتک اعضای این جامعه فرود آمده است که هیچکس دیگر آدم سال ۹۹ نیست! شجریان لابهلای وقایع و فجایع دور و نزدیک مغزم پلی میشود: چهها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی!
بغض دستهایش را مشت کرده است و دارد توی گلویم میکوبد. اشک از لای دو پلکم جاری میشود و دوباره و صدباره درتنهایی خودم روی تراس فسقلی خانهمان یک گوشه جمع میشوم به سوگ مینشینم و آرام میبارم. نگاهم به چایی میافتد و به این فکر میکنم که تنها یک صدای هواپیما چه سفر غریبی مرا برد! دخترم که مشغول دیدن تلویزیون است انگار میفهمد حالم بد است. میآید و توی بغلم مینشیند. و من باز فکر میکنم چه مادرها که دیگر فرزند ندارند و چه بچهها که دیگر مادرشان نفس ندارد. گریه شدیدتر میشود و سر دخترم را روی سینهام میفشارم. میگوید: مامان تو غصه نخور خدا هست...
نمیدانم این جمله از کجای جانش میآید. با شک در دلم میگویم: هست؟...
اشک هایم را پاک میکنم، فکر میکنم برای روحیه بچه خوب نیست که ببیند مادرش مدام درحال گریه است. چای یخ کردهام را آرامآرام مینوشم و بغض نیمهکاره را قورت می دهم. سر دخترم را میبوسم و میگویم خدا عاقبت شما بچههای این مملکت را بخیر کند جان مادر.