به گزارش ایلنا، پرونده ایران برای دونالد ترامپ دیگر صرفا یک پرونده سیاست خارجی نیست؛ به نظر میرسد به یکی از اصلیترین میدانهای بازتعریف قدرت آمریکا در خاورمیانه تبدیل شده است. مسیری که با خروج از برجام، تحریم و «فشار حداکثری» آغاز شد، با ترور سردار شهید قاسم سلیمانی ادامه یافت و اکنون به رویارویی مستقیم نظامی رسیده است.
ترامپ از همان دوره نخست ریاستجمهوری، ایران را در مرکز سیاست منطقهای خود قرار داد. خروج از برجام در هشتم مه ۲۰۱۸، بازگرداندن تحریمهای گسترده، هدف قرار دادن درآمدهای نفتی و بانکی ایران و قرار دادن سپاه در فهرست تروریستی آمریکا، عناصر سیاستی بود که هدف آن وادار کردن تهران به پذیرش شروط واشنگتن عنوان شد. دولت ترامپ در دوره دوم نیز همین مسیر را با بازگرداندن رسمی سیاست «فشار حداکثری» ادامه داد.
اما فشار اقتصادی بهتنهایی کافی نبود. ترور سردار سلیمانی در ژانویه ۲۰۲۰ نشان داد که واشنگتن آماده عبور از خطوط قبلی است. پس از آن نیز عملیات خرابکارانه و ترورهای منتسب به اسرائیل علیه زیرساختهای هستهای و امنیتی ایران، بخشی از فشار مستمر بر تهران شد.
از «فشار حداکثری» تا جنگ
جنگ غزه پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، صحنه تقابل را از فلسطین به سراسر منطقه کشاند و سرانجام آمریکا و اسرائیل وارد رویارویی مستقیم با ایران شدند.
اکنون واشنگتن اهدافی را دنبال میکند که دیگر صرفا به محدودکردن برنامه هستهای ایران خلاصه نمیشود. دولت ترامپ از نابودی توان موشکی، تضعیف نیروی دریایی و قطع حمایت ایران از گروههای منطقهای سخن گفته است.
اینجاست که پرسش اصلی مطرح میشود: آیا هدف واشنگتن تغییر رفتار ایران است یا تغییر ساختار سیاسی آن؟
اگر هدف فقط پرونده هستهای بود، چرا دامنه اهداف به موشکها، نیروی دریایی، توان منطقهای و ساختارهای نظامی ایران کشیده شده است؟ و اگر هدف تغییر رفتار است، چرا سطح فشار از تحریم و تهدید به جنگ مستقیم ارتقا یافته است؟
این تناقض نشان میدهد که تعریف آمریکا از «تهدید ایران» بهمراتب گستردهتر از پرونده هستهای است.
اسرائیل؛ تعیینکننده تعریف «پیروزی»؟
یکی از پرسشهای اساسی این است که چه کسی در حال تعریف پیروزی در این جنگ است؛ واشنگتن یا تلآویو؟
اسرائیل طی سالهای گذشته توانسته روایت خود از «تهدید ایران» را به بخش مهمی از سیاست آمریکا تبدیل کند؛ روایتی که در آن، محدودسازی هستهای ایران کافی نیست و توان موشکی، نفوذ منطقهای و حتی ساختار سیاسی جمهوری اسلامی نیز بخشی از مسئله تلقی میشود.
در چنین شرایطی، حتی کشورهای عربی منطقه نیز هزینه سیاستی را میپردازند که در طراحی آن نقشی نداشتهاند؛ از ناامنی گرفته تا اختلال در انرژی و تجارت منطقهای.
هدف نهایی ترامپ چیست؟
مشکل اصلی اینجاست که هنوز مشخص نیست ترامپ «پیروزی» را دقیقا چگونه تعریف میکند.
آیا توقف غنیسازی هدف نهایی است؟ برچیدن توان موشکی؟ عقبنشینی ایران از منطقه؟ یا تغییر نظام سیاسی؟
اگر پاسخ، مجموعهای از این اهداف باشد، آنگاه پرونده ایران بسیار فراتر از یک توافق هستهای خواهد بود و به پروژهای برای بازطراحی توازن قدرت در خاورمیانه تبدیل میشود.
تجربه عراق، کوبا، کره شمالی و ونزوئلا نیز نشان داده است که فشار خارجی لزوماً به تغییر سیاسی مورد انتظار واشنگتن منجر نمیشود. همین مسئله، خطر حرکت به سمت گزینههای سختتر را افزایش میدهد.
سناریوی «زمین سوخته»
خطرناکترین سناریو زمانی شکل میگیرد که دولت ترامپ به این جمعبندی برسد که پرونده ایران باید پیش از پایان دوره ریاستجمهوری او «بسته» شود.
در چنین شرایطی، به جای تلاش برای توافقی محدود، ممکن است راهبردی در پیش گرفته شود که هدف آن وارد کردن ضربات متوالی به توانایی ایران برای بازسازی قدرت نظامی و امنیتی باشد؛ سناریویی که میتوان آن را «زمین سوخته» نامید.
در این چارچوب، حمله به مراکز نظامی، امنیتی، زیرساختهای حیاتی و باقیمانده مراکز قدرت میتواند بخشی از یک فشار مرحلهای برای فرسایش توان دولت ایران باشد.
خطر اصلی در این مرحله آن است که جنگ دیگر صرفا برای عقب راندن ایران از یک موضع مشخص نباشد؛ بلکه به تلاشی برای تغییر محاسبات، فرسایش ساختار قدرت و جلوگیری از بازسازی توان ایران تبدیل شود.
اگر چنین برداشتی درست باشد، مسئله فقط این نیست که ترامپ با ایران چه توافقی خواهد کرد؛ مسئله این است که آیا او میخواهد پیش از ترک کاخ سفید، پرونده ایران را چنان تغییر دهد که رئیسجمهور بعدی آمریکا دیگر چیزی برای «حلکردن» در تهران نداشته باشد.
در این صورت، خطرناکترین سناریو نه یک جنگ کوتاه، بلکه تلاش برای تبدیل ایران به پروندهای است که واشنگتن آن را پیش از انتقال قدرت، با منطق «زمین سوخته» تعیین تکلیف کرده باشد.