عصر ایران نوشت: شاید عجیب باشد، اما مهمترین ویژگی لیندسی گراهام نه دشمنیاش با ایران بود، نه نزدیکی اش به ترامپ. آنچه او را از دیگر همکاران خود متمایز میکرد، نوع نگاهی بود که به جهان، آمریکا و امنیت داشت. نگاهی که امروز در واشنگتن رو به کاهش است.
بعضی از سیاستمداران با مرگشان از صحنه سیاست حذف می شوند و مرگ بعضی دیگر، پایان یک شیوه سیاست ورزی را اعلام می کنند. لیندسی گراهام جزو دسته دوم بود.
اگر بخواهیم گراهام را فقط با مواضعش درباره ایران بشناسیم، مهمترین بخش روایت زندگی سیاسی او را نادیده گرفته ایم. او یک سناتور بود اما بیش از آنکه سناتور باشد تقریبا آخرین بازمانده نسل سیاستمدارانی بود که معتقد بودند " آمریکا پلیس جهان" است.
مرگ امثال گراهام نشانگر افول نسلی است که آمریکا را همیشه از پشت عینک جنگ سرد تماشا می کرد.یک آمریکا محور سخت، که امنیت آمریکا را در حضور بی وقفه آن در کل جهان تعریف می کرد.
از آخرین بازمانده ها
جنگ طلبی او بسیار مشهود بود. اما دلیل این رویکرد ریشه در چه چیز داشت؟ او به نسلی تعلق داشت که در دوران جنگ سرد رشد سیاسی کرد. او در آن دوران از معتقدترین سربازانی بود که باور داشت امنیت آمریکا تنها در صورتی حفظ میشود که ایالات متحده در سراسر جهان حضور فعال نظامی و سیاسی داشته باشد.
از نگاه گراهام نظم جهانی به رهبری آمریکا امکان پذیر است و عقب نشینی این کشور در این مسیر، منجر به خلآ قدرت خواهد شد.
این خلآ را دشمنان آمریکا پر خواهند کرد و بنابراین پیشگیری از چنین امری مهمتر از راه درمان آن است. یعنی آمریکا همیشه باید پرچمداری برقراری نظم جهانی را در دست بگیرد.
امنیت؛ عینکی که با آن به همه مسائل نگاه میکرد
یکی از ویژگیهایی که کمتر درباره گراهام به آن پرداخته می شود تمایل وی به تحلیل های صد در صد امنیتی است. اصلی ترین دغدغه گراهام امنیت ملی آمریکا بود و به همین دلیل همه چیز در نخستین نگاه برای اون جنبه امنیتی داشت، ایران یک موضوع امنیتی بود، چین یک مساله امنیتی بود، روسیه یک معضل امنیتی بود، اقتصاد یک مفهوم امنیتی بود و حتی مهاجرت به آمریکا نیز یک اتفاق امنیتی بود.گراهام سیاست ورزی بود که کل جهان را شبکه ای از تهدیدات امنیتی میدید . نه کشورهای دوست و دشمن.
ایران فقط پرونده هستهای نبود
آنچه طی سال های اخیر در رسانه ها از او بسیار گفته و شنیده شد، مخالفت هایش به موضوع هسته ای ایران بود.اما واکاوی سخنرانی های وی نشان می دهد مشکل گراهام امری فراتر از مشکل هسته ای بود. او نگران موازنه قدرت در کل خاورمیانه بود. در عین حال که همیشه دغدغه امنیت اسراییل را داشت و معتقد بود نفوذ آمریکا اصلی ترین امری ست که با تهدید هسته ای ایران، کاهش می یابد.در عین حال که رشد توانمندی هسته ای ایران به رشد نفوذ چین و روسیه در منطقه منجر خواهد شد.بنابراین انچه نمایانگر مخالفت وی با برنامه اتمی ایران بود، بخشی از یک راهبرد بزرگتر برای حفظ هژمونی آمریکا بود.
گراهام مخالف ترامپ بود یا متحد او؟
یک پارادوکس جالب درباره لیندسی گراهام همیشه وجود داشت . او در سال 2015 از منتقدان جدی ترامپ بود! و معتقد بود وجود او برای ساختار حزب جمهوریخواه آمریکا خطرناک است. اما چندسال بعد به یکی از نزدیک ترین همراهان وی تبدیل شد.شاید در نگاه نخست آن را یک تغییر موضع بنامیم. اما می توان از زاویه دیگری هم این موضوع را بررسی کرد: گراهام حزب جمهوریخواه را می شناخت و تعصب عقیدتی بسیاری روی آن داشت. از جوانی عضو آن بود و یکی از دغدغه هایش رشد و اجرایی شدن اهداف حزب بود. او زود دریافت که ساختار قدرت در حزب متبوعش تغییر کرده و ترامپ موجب این تغییر شده است.
دریافت که ترامپ یک پدیده موقتی نیست و حتی اگر شخص ترامپ از دایره قدرت کنار رود ، رویکرد ترامپی حذف نخواهد شد. ترامپ کسی بود که مانند گراهام باورهای سنتی متعصبانه ای به ارزش های ناسیونالیستی داشت و امنیت و تقابل و تهدید را مانند او تعریف میکرد. بنابراین نزدیکی وی به ترامپ یک تصمیم احساسی نبود بلکه یک تصمیم استراتژیک بود. او یک کهنه سرباز حزبی بود که به درستی می دانست در نگاه حزبی گاهی اوقات بقا بر اندیشه فردی و وفاداری احساسی اولویت دارد!
او هرگز ترامپیست کامل نشد
این نکته کمتر مورد توجه قرار میگیرد. اگرچه گراهام در کنار ترامپ قرار گرفت و رفیق گلف بازی اش شد و در مواضع کلیدی اغلب مواقع موافق رویکرد ترامپ بود. اما موارد بسیاری بودند که گراهام میان ترامپ و سنت های کلاسیک جمهوریخواهانه، دومی را انتخاب می کرد.مانند وفاداری به ناتو یا کمک نظامی به متحدان.
در یک سال اخیر بسیاری از تحلیلگران معتقد بودند گراهام تلاش دارد میان ترامپیسم و جمهوریخواهی سنتی یک پل زده و این ها را با هم پیوند دهد.
سایه جان مک کین بر اندیشه گراهام
در دوره ای از تاریخ سیاسی دو دهه اخیر، یک مثلث سیاست خارجی با حضور لیندسی گراهام، جان مک کین و جو لیبرمن وجود داشت که با اندیشه های نزدیک بهم موجب تصمیم گیری های تاثیرگذاری در کنش های دیپلماتیک آمریکا شدند. به طوری که نام گراهام بدون جان مککین کامل نیست. پس از درگذشت مک کین، بسیاری معتقد بودند که گراهام عملاً به آخرین نماینده آن نسل از سیاستمداران تبدیل شد که معتقد بود آمریکا باید برای حفظ نظم جهانی، باید هزینه رهبری جهان را بپردازد.
دغدغه اصلی او ایران نبود
اشتباه است اگر باور کنیم گراهام صرفاً یک سیاستمدار ضد ایران بوده است. ایران فقط یکی از قطعات پازل ذهنی گراهام در حوزه هژمونی آمریکایی بود.
در نگاه گراهام بزرگترین رقیب راهبردی آمریکا، چین بود. نظم جهانی از طرف روسیه در معرض تهدید بود و ایران هم یک تهدید برای نظم خاورمیانه به حساب می امد. همه این گزاره ها در نهایت به یک پرسش ختم میشد: چه تهدیدی می تواند برتر بودن امریکا را در حیطه قدرت جهانی متزلزل کند؟
میراث واقعی گراهام چیست؟
گراهام نوجوانی سختی داشت. در ۲۱سالگی، در فاصله ای کوتاه پدر و مادرش را از دست داد و سرپرستی خواهر نوجوانش را بر عهده گرفت.
او هرگز ازدواج نکرد و زندگی شخصی بسیار سادهای داشت؛ ویژگییی که باعث شد تقریباً تمام انرژی خود را صرف سیاست و امنیت و آمریکا کند.اما با مرگ گراهام چه رویکردی به پایان نزدیک خواهد شد؟ شاید پاسخ این باشد: پایان نسلی از جمهوریخواهان که هنوز باور داشتند آمریکا باید به تنهایی رهبر جهان باشد و قدرت نظامی در این مسیر مهمترین ابزار است. به رویارویی سخت اعتقاد عجیبی داشت و میگفت اتحادهای سنتی باید حفظ شوند ،عقب نشینی آمریکا جهان را ناامن می کند و همه کشورها به آمریکا نیاز دارند.
بنابراین مرگ گراهام فقط پایان زندگی یک سناتور آمریکایی نیست. نمادی از افول یک مکتب در سیاست خارجی آمریکاست.